«غم پدر»
22 فروردین 1405 توسط زینب امامی
داستان کوتاه «غم پدر» شب، حالم اصلاً خوب نبود. استرس عجیبی داشتم. قلبم تند تند میتپید. دنیای درونش پر از آشوب بود. انگار داشت از جایش کنده میشد. این فقط قلبم نبود که در درونش غوغا بود. حالا دیگر نَفَسم هم بالا نمیآمد. بغض عجیبی در گلویم گیر کرده بود و… بیشتر »