یا زینب

  • خانه

آقاجان!

23 تیر 1405 توسط زینب امامی

آقاجان! سلام.
امروز آمدم تا برای آخرین بار بدرقه‌ات کنم.
آقای عزیزم رفته‌ای و ما را تنها گذاشتی. بارها دلم می‌خواست به دیدارت بیایم ولی گویی تقدیرم نبود؛ اما الان آمدم برای وداع.
دلم پر از غم و غصه است و می‌خواهد به سوی تو پر بکشید.
پر بکشد برای دیدارت.
کجایی پدرم؟ با رفتنت ما را یتیم کردی. حالا اما از دوری شما چه کنیم؟
چه کنیم با درد فراق غم‌تان؟
آرزو می‌کردم خبر وداع با تو دروغ باشد. دوست داشتم باشی و برای‌مان سخنرانی کنی. از قاب تلویزیون نگاهت کنیم و به حرف‌هایت گوش دهیم.
اما نه خبر وداع با تو و پیکرت دروغ نبوده و نیست!
از قاب تلویزیون مصلای تهران را می‌بینم که مملو از جمعیت است. گویی و به قول خودت مردم مبعوث شده‌اند.
بعثت فقط مال مردم ایران نبوده و نیست. خیلی‌ها از کشورهای مختلف آمده‌اند به دیدارت.
تهران پر از آدم‌هایی با ملیت‌های مختلف شده است؛ آن‌قدر که در مصلای تهران جای سوزن انداختن نیست.
همه پرچم به دست؛ غم به صورت و تکبیرگویان آمده‌اند.
آقاجان! چه کردی با دل‌های مردم که این گونه و عاشقانه دوستت دارند؟
آن‌ها می‌گویند: خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست.
اما حالا برعکس شده و خونی که در رگ‌های تو بود؛ به مردم هدیه شد.

و حالا جمعیت در حال جوش و خروش است. آن هم در دیار کریمه‌ی اهل بیت س.
آقاجانم رفتی زیارت عمه جانت حضرت معصومه. زیارتت قبول.
کربلا و نجف هم رفتی زیارتت در آن‌جا هم قبول.
و اکنون به مشهد آمدی. به دیار امام رضا ع.
من هم آمدم اما آمدن من کجا و آمدن شما کجا؟
شما با پای دل آمدی ولی من با پای تن.
پدرجان! دست ما را هم بگیر. شفاعت‌مان کن.
ببین مردم به عشقت چه می‌کنن؟
پدرم! آقاجانم! مظلوم دوران! ببین چه جمعیتی برای استقبال و بدرقه‌ات آمده‌اند.
شما پدر ایران نبودی بلکه پدر تمام مستضعفان و آزادیخواهان جهان بودی. چرا که همه‌شان دلتنگت هستند. مردم کشورهای عراق؛ روسیه؛ پاکستان؛ ارمنستان و دیگر کشورهای حتی نامسلمان هم امده‌اند تا عاشقانه بدرقه‌ات کنند.
مردم فقط در تهران و قم و نجف و کربلا و مشهد به عشقت بر نخواستند بلکه در تمام دنیا به عشقت پرچم‌های عزا و بیرق‌های سرخ بلند کرده‌اند.
آن‌ها خواستار خونخواهی شما هستند و مدام می‌گویند: یالثارات الخامنه‌ای.

و در پایان عرض ارادتم، باید بگویم خداحافظ ای غم بی‌پایان من!
خداحافظ ای پدر مهربان من!
خداحافظ ای جان جانان من!

پدرجان! رفتی؛ اما راهت ادامه دارد…

#باید_برخاست #یالثارات_الحسین_ع
#از_اقا_بگو
#او_با_خانواده_شهید_شد
✍زینب امامی

 نظر دهید »

«غم پدر»

22 فروردین 1405 توسط زینب امامی

داستان کوتاه

«غم پدر»

شب، حالم اصلاً خوب نبود. استرس عجیبی داشتم. قلبم تند تند میتپید. دنیای درونش پر از آشوب بود. انگار داشت از جایش کنده میشد. این فقط قلبم نبود که در درونش غوغا بود. حالا دیگر نَفَسم هم بالا نمیآمد. بغض عجیبی در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را بسته بود. دلیلش را نمیدانستم و حتی نمیدانستم چه گونه باید آراماش کنم؟ 

خودم را به کاری مشغول کردم تا شاید آرام شوم. گوشیام را در آوردم تا با دیدن چند فیلم کوتاهِ طنز کمی حالی به حالی شوم اما نه! حوصلهام نگرفت. 

گیمنت گوشی را باز کردم و رفتم سراغ بازیهای مورد علاقهام، انگشتانم روی دکمه های موبایل نمیچرخیدند. انگار دنیای درونم راه خودش را میرفت.

کانالهای خبری را کنجکاوانه دنبال کردم. یهویی در یکی از کانالها چشمم به این خبر افتاد: اسراییل و امریکا به ایران حمله کردند و چند موشک به مرکز تهران اصابت کرد.

 حس بدم، بدتر شد. نمیدانستم چه باید بکنم؟ از شدت ناراحتی، غم و غصه، به فکر فرو رفتم و به گوشهای خیره ماندم و تا ده دقیقه حتی پلک هم نزدم. 

شده بودم عین آدمهای برق گرفته. به خودم که آمدم دوباره چند بار سر و ته شبکهها و کانالهای خبری را کاویدم، چیز خاصی ندیدم. 

پیش خودم گفتم خدا را شکر که «اقا» چیزیش نشده. 

عرق کرده بودم. تمام تن ام خیس شده بود. از جایم بلند شدم. به حیاط خانه رفتم چند بار نفس عمیق کشیدم و به دست و صورتم آبی زدم و به اتاق برگشتم.

 

چادر نماز گل گلی ام را که مادربزرگ مرحومم از مشهد برایم سوغاتی آورده بود، همان مادربزرگی که هنوز چهلم مرگش نشده بود، سر کردم. سجادهی قرمز رنگام را پهن کرده به شکرانه ی سلامتی آقا دو رکعت نماز خواندم .

 

روی تخت وِلو شدم. دلشوره رهایم نمیکرد. به فکر فرو رفتم. چند دقیقهای گذشت چندین بار این پهلو و آن پهلو شدم تا بلکه خوابم ببرد ولی نشد

حالا دیگر صدای ضربان قلبم را هم میشنیدم. انگار از جایش داشت کنده میشد. 

بیداریام تا دم دمهای صبح طول کشیده بود. چشمم به ساعت دیواری شمّاتهدار افتاد که تند تند به سوی اذان صبح حرکت میکردند. هنوز سحری نخورده بودم. راستش اصلا میل به غذا نداشتم. برای لحظاتی نه این که خوابم ببرد بلکه پلک بالایی چشمم عین کاپوت ماشین روی پلک پایین چشمم آوار شد و به اصطلاح خوابم بُرد.

لحظاتی نگذشت که با صدای زنگ تلفن یکهو از جایم بلند شدم. 

پدرم بود. پرسید: 

خبر داری بیت رهبری را زدند؟

گفتم: چی گفتی باباجان؟ دوباره بگو!

ـ خبر داری … 

ـ باباجان! اما رهبرکه زنده است! مکه نه؟!

پدر هم انگار بی حوصله بود بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد

هل کرده بودم. خدایا! این چه خبری بود که پدر به من داد؟ بی صبرانه خودم را پرت کرد سمت میز عسلی وسط خانه، کنترل تلویزیون را برداشتم. چند بار دکمهی خاموش روشن را زدم؛ اما روشن نشد. اعصابم خورد شد. دوباره کنترل را به دستم گرفتم با فشار دادنِ دکمه روشن شد. معلوم بود دفعه ی اول کنترل را سر و ته گرفته بودم. 

تلویزیون آهنگ غمناکی پخش می کرد و لابهلای آهنگها، نوحهی سوزناک هم به گوش میرسید. 

برای لحظهای چشم از تلویزیون بر نمیداشتم. زمان به کندی میگذشت، نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم هنوز اذان نشده بود و پنج و پانزده دقیقهی صبح را نشان میداد. 

ناگهان مجری مشهور در قاب تلویزیون ظاهر شد و بعد از گفتن بسم الله الرحمن الرحیم با صدای لرزان و بغضی در گلو گفت: انا لله و انا الیه راجعون …

سر جایم خشکیده بودم. اصلا باورم نمیشد. 

به همین راحتی رهبر، مولا و پدر امت رفته بود و ما یتیم شده بودیم؟!

برای لحظاتی دنیا روی سرم آوار و مثل مرغ سرکنده 

نمیدانستم چه کار کنم؟ کف اتاق این طرف و آن طرف 

میرفتم. 

یکهو زدم زیر گریه و جیغ بلندی از اعماق وجودم کشیدم. 

نمیدانستم یعنی بلد نبودم خودم را چهجوری آرام کنم؟

نماز صبح را خواندم و سوار ماشینام شدم تا به حرم یکی از امامزادگانِ شهرم بروم. 

اشک کاسه ی چشمانم را پر کرده بود و هر بار با پلک زدن مثل باران بر سرزمین گونه و صورتم فرود میآمد.

شهر خلوت بود و حس غریبی داشت انگار شهر هم 

میدانست چه ابرمردی از بین ما رفته است.

لحظاتی بعد، من بودم و تنهایی، و ضریح خلوت امامزاده!

در همین نزدیکیها این بار دومم بود که اشک و تنهاییام را با امامزاده قسمت میکردم؛ 

غم مادربزرگ و حالا غم پدر!

 

✍زینب امامی

 نظر دهید »

جنگ آمریکا و ویتنام

05 فروردین 1405 توسط زینب امامی

 نظر دهید »

سال نو مبارک 1405

01 فروردین 1405 توسط زینب امامی

 نظر دهید »

رهبر شهیدم

22 اسفند 1404 توسط زینب امامی

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

یا زینب

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس